تبليغاتX
:: DaRk SiDe Of MoOn { طرف تاريک ماه } :: +Design and Layout By : { Hossein Samadzadeh }+

پنجشنبه ششم دی 1386

نگران می شد روز
پیرمردی قفسی داشت به دست
قفس از سایه تهی
حس رفتن تا دور
حس مرگی نزدیک
پر از افسون حقیقت انگار
دانه ها می رفتند از یاد
دستی زخمی بود
سرما خون می خورد
نان خونی شد
غم نان بود ؛ نبود
لیک در ظرف زمان
باد سردی فال حافظ می خواند

[ 23:49 ] + [ كلاغ سياه ]
+
جمعه سی ام آذر 1386

شبی است ناهمرنگ و بلند
و خوشه ی سیاه آدینه
آویخته به آلودگی نگاه
در این شهر آشوب بی تپش
و پیچک سفید خیال
می رفت تا ناکجا آباد اندوه
کودکی است متراکم با ذوق پریدن
لیکن این حاشیه ی سایه بلند است هنوز

[ 1:11 ] + [ كلاغ سياه ]
+
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386

در گذرگاهی شاید ، فانوس
در پی وصل نسیمی موهوم
می خراشد صورت
و در این لحظه ی ناب
نغمه ی ساکت باران پیداست
لیک در کنج ملیح سایه
تو و پروانه به اندیشه ی پر رنگ نسیم
گهواره ی لرزان مرا می تابی
شاید از وهم سرشت محزون
به پندار حقیقت راهی است
لیکن از صبح سحر بشنفتم :
دست آویز به رویایی باش
کز گذرگاه واقعه دور است

[ 1:54 ] + [ كلاغ سياه ]
+
شنبه بیست و هشتم مهر 1386

چراغی شکسته است
شب تار است
من نیز هم

نفس هایی بریده بریده
آهی عمیق
او از تو دل بریده
و من نیز هم

لیک در این وقت غریب
عطری است
مانده برتنم
با تپش تنهاییم
آهنگت را بریده از لبم
داغ کویر ، داغ مسیر
و این داغ عطر شبانه

[ 14:12 ] + [ كلاغ سياه ]
+
شنبه چهاردهم مهر 1386

اگر یادتان بود
                و
                  باران گرفت
دعایی به حال
                بیابان
                      کنید

[ 22:33 ] + [ كلاغ سياه ]
+
دوشنبه نهم مهر 1386

حیرانم از این گذار
از این همه گذر
قاصدکی آرام پرید
و تو همچنان در راهی
حصاری است بیابان را
سارها چشم به راه باران
و من از کنج خوش آوایی
تو را چشم در راهم


[ 17:44 ] + [ كلاغ سياه ]
+
پنجشنبه هفتم تیر 1386

چقدر خوب یادم هست سهراب را که :

" جهان ، آلوده خواب است.
فرو بسته است وحشت در به روي هر تپش ، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش
در اين خلوت كه نقش دلپذيرش نيست
و ديوارش فرو مي خواندم در گوش:
ميان اين همه انگار
چه پنهان رنگ ها دارد فريب زيست!

شب از وحشت گرانبار است.
جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بيدار:
چه ديگر طرح مي ريزد فريب زيست
در اين خلوت كه حيرت نقش ديوار است؟ "

[ 11:31 ] + [ كلاغ سياه ]
+
دوشنبه چهارم تیر 1386

به گمانم شاید فردا
گذر کند قاصدک
از کوچه ما
می نشانم گردی از دیده خویش
بر این سنگ فرش جاده پیر
گوش بگذار بر این طی طریق
و به دل ضربه بی جهت مشمار
نه تلاطم به سینه ای ماندست
و نه از باد خبر می آید
هرزه ها بر لبخند تکیه دادند
عابری است بر لغزش پای
عجوزه ای قصد یاری دارد
در این تکاپوی بی طپش
می نشیند گرم غباری اینجا
تا به یادم آرد
کلافه ام از بی قراری
چون شاهد قاصد
نیز جز واعض مرگ نیست

[ 19:3 ] + [ كلاغ سياه ]
+
دوشنبه چهارم تیر 1386

شاید هیچ چیز در این زمین کج خاکی
از آن من نباشد
اما به این خواهم بالید
که هرگز زمین گیر نخواهم شد
حتی تو ای جاذبه نیوتونی
نیز نخواهی توانست
خواهم پرید
نه ؛
در پروازم
و نه به یار می اندیشم نه به دلدار
کجاست اسیری تا با ورد من
آزاد و رها شود
برخیز؛
بالهایت را بردار ؛
پنجره خود باز خواهد شد

[ 19:2 ] + [ كلاغ سياه ]
+
شنبه دوم تیر 1386

منم
کلاغ داستان سیاه زندگی
همان که هیچ وقت به خانه نخواهد رسید

منم
آشنای مترسک تنهایی
در این جالیز سرسبز خیال

منم
حصار خونی فرار غزال
تا ضمانت نور هشتم

منم
کرکس در قفس سهراب
من آب گلالوده این جاری بیهوده

منم که آلوده به زندگی
و زندگی به من آلودست

[ 1:57 ] + [ كلاغ سياه ]
+
شنبه دوم تیر 1386

تو خوب می دانی که بیراهه رفتی
و من نیز هم
تو رهایی در تابستان این کویر حاصلخیز
و من مترسک مزرعه سبز پاییزم
من امتداد سایه تنهای مترسک گریانم
و تو خنده های پی در پی عروسک بارانی
من هیچم
باشد دیگر
ادامه نمی دهم
آه بانو
ولی من هنوز بیدارم

[ 1:33 ] + [ كلاغ سياه ]
+
شنبه دوم تیر 1386

من از تو پُرم
و تو خالی از ستاره ای
سخت است برای تو بودن ، ماندن ، سنگینی
و بالهای باز پرواز ، سبکی ، بی وزنی
آه بانو
کاش می دانستی
اما سرد است افسوس
تنیده به هم وهم و خیال و کابوس
در این دیار غریب نواز آشنا کش
چقدر چهره ها بزک شده به لبخندند
بلندترین فریاد خاموش منم
که در پیش چشمت نادیده ماندم
هنوز شب است و هنوز منتظر بارانم
هنوز هزار هزار هنوز مانده
و من هنوز بیدارم

[ 1:14 ] + [ كلاغ سياه ]
+
شنبه دوم تیر 1386

میان این همه تردید و دو سه خط پرواز
چقدر صلح نامه نوشتیم تا که شد آغاز

[ 0:31 ] + [ كلاغ سياه ]
+
شنبه دوم تیر 1386

دود تند و تلاطم بی کسی
شعفی غصه برانگیز و آرشه ای بی صدا
نهفته در ظاهری همگون
و شکسته با لمس تو
دلی پر از قابهای خالی
و تو مرا در این فکر تنهایی رها کن
تا بازگردم
جلد این حرم خاکی
آری
تا پرواز زمانی نمانده

[ 0:9 ] + [ كلاغ سياه ]
+
جمعه یکم تیر 1386

در فراسوی سیاهی سایه زندگی محو خواهم شد
آنقدر دور که تنهایی
شاید
دست نیابد به من
خموش ، شکسته و حیران
در آغوش باز این باد آتش افروز
و تو ای وهم رویای آرامش
آن گاه که غبار یادت
بوی تو را از مشرق سرو آورد
همه چیز شعله کشید
و خاکستر
به هر چه که اندیشیدم
به هر چه که نزدیک شدم
به هر چه که لمس کردم
به هر چه نگاه می کردم
شعله ور ، گداخته ، خاکستر
و من
سینه ام افروخته از تنگی
با این نگاه آذرین
شعله ور از ناتوانی غربت خاک
تو چه خواهی کرد ؟
آیینه را یارای کمک نخواهد بود

[ 23:50 ] + [ كلاغ سياه ]
+
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385

زندگي ما را گزيد
زهر در رگهايم جاري شد
زمان محدود
پايان محتم
اما زيباست
آنقدر دور مي روم كه ديگر نباشد
همين حوالي حيراني
راز مي نويسم
آنقدر ساده كه حتي
گنجشكهاي بعد از باران نيز آن را مي فهمند
كوتاهم
اما بلند مي خوابم
دشت را تا انتهاي غبار محلي
ماست محلي ، كره محلي و دوغ محلي
و تو ...
آه بانو

[ 9:4 ] + [ كلاغ سياه ]
+
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385

آتش را خوب یادت هست
همزمان با ما متولد شد
همان حس لزج تنها آمدن
از بلوغ
از مشرق آمد
ابلیس انسان را پخت
آتش خاک را
و من این لاشه متعفن سنگین را می کشم
تا به کناری
به رودی رها سازم
تاریکی از پس تاریکی
و این تعفن
سرما از پس سرما
و حسرت
نور خواهد رست
کاشته خواهم شد
و خدایی خواهم کرد
ابلیس ، آتش ، مهربانی ایزد یکتا
حکمت ، نقض واقعیت
من پخته خواهم شد

[ 9:37 ] + [ كلاغ سياه ]
+
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385

آهم گرفت
اين بار ديگر ماه هم گرفت
پر شدم ز تهي
تهي تر از نگاهي عميق
به ساده ي سطحي
باكم نيست اگر مي نويسم
نه ثقل سامعه ات
نه ضعف مزاجت
نه قلب مريضت
نه پيش داوري ناعادلانه ي حق برانگيزت
نه هيچ
نه هرگز
وسوسه ام نكرد كه باز بايستم
رواست عبور مه انگيز من
از غبار نگاهت
كه عرصه برايت باز ، تنگ
شايد ...

[ 14:32 ] + [ كلاغ سياه ]
+
جمعه یازدهم اسفند 1385

همه از بي كسي مي نويسند
همه از بي چراغي
از ترس ماندن يا رفتن
از حس تنهايي
يكي راه گم كرده
يكي يار
يكي در توهم شادي آب نبات ليس مي زند
عروسكي مي رقصد
تو دست غريبه را مي گيري
نقابهاي دروغين همچنان باقي است
عروسكي مي خندد
غريبه دست تو را مي گيرد
تو در نگاه من لغزيدي
و من از تو عبور كردم
آهاي حس غريبي
ديگر تو چرا تنهايي ؟

[ 11:50 ] + [ كلاغ سياه ]
+




طرف تاريك ماه ؛ ماه آن چیز که می پنداشتید ، نبود ؛ همواره لبه ای تاریک وجود دارد و ...
خوب یادم هست که سهراب می گفت : "
به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است.

حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابي لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.

و به آنان گفتم : سنگ آرايش كوهستان نيست
همچناني كه فلز ، زيوري نيست به اندام كلنگ .
در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است
كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.
پي گوهر باشيد.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.

و من آنان را ، به صداي قدم پيك بشارت دادم
و به نزديكي روز ، و به افزايش رنگ .
به طنين گل سرخ ، پشت پرچين سخن هاي درشت.

و به آنان گفتم :
هر كه در حافظه چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.
هركه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.
آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند
مي گشايد گره پنجره ها را با آه.

زير بيدي بوديم.
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم ، گفتم :
چشم را باز كنيد ، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟
مي شنيديم كه بهم مي گفتند:
سحر ميداند،سحر!

سر هر كوه رسولي ديدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودي بود،
چشمشان را بستيم .
دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.
جيبشان را پر عادت كرديم.
خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم. "


 RSS 
Design and Layout By :
{ Hossein Samadzadeh }