تبليغاتX
طرف تاريك ماه

طرف تاريك ماه

طرف تاريك ماه ؛ ماه آن چیز که می پنداشتید ، نبود ؛ همواره لبه ای تاریک وجود دارد و ...

{ پیرمرد و پرنده }

نگران می شد روز
پیرمردی قفسی داشت به دست
قفس از سایه تهی
حس رفتن تا دور
حس مرگی نزدیک
پر از افسون حقیقت انگار
دانه ها می رفتند از یاد
دستی زخمی بود
سرما خون می خورد
نان خونی شد
غم نان بود ؛ نبود
لیک در ظرف زمان
باد سردی فال حافظ می خواند
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 23:49  توسط كلاغ سياه  | 

{ کودک یلدای بلند }

شبی است ناهمرنگ و بلند
و خوشه ی سیاه آدینه
آویخته به آلودگی نگاه
در این شهر آشوب بی تپش
و پیچک سفید خیال
می رفت تا ناکجا آباد اندوه
کودکی است متراکم با ذوق پریدن
لیکن این حاشیه ی سایه بلند است هنوز

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 1:11  توسط كلاغ سياه  | 

{ رؤیای حقیقت }

در گذرگاهی شاید ، فانوس
در پی وصل نسیمی موهوم
می خراشد صورت
و در این لحظه ی ناب
نغمه ی ساکت باران پیداست
لیک در کنج ملیح سایه
تو و پروانه به اندیشه ی پر رنگ نسیم
گهواره ی لرزان مرا می تابی
شاید از وهم سرشت محزون
به پندار حقیقت راهی است
لیکن از صبح سحر بشنفتم :
دست آویز به رویایی باش
کز گذرگاه واقعه دور است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 1:54  توسط كلاغ سياه  | 

{ داغ عطر شبانه }

چراغی شکسته است
شب تار است
من نیز هم

نفس هایی بریده بریده
آهی عمیق
او از تو دل بریده
و من نیز هم

لیک در این وقت غریب
عطری است
مانده برتنم
با تپش تنهاییم
آهنگت را بریده از لبم
داغ کویر ، داغ مسیر
و این داغ عطر شبانه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 14:12  توسط كلاغ سياه  | 

{ شاید تکراری ولی ... }

اگر یادتان بود
                و
                  باران گرفت
دعایی به حال
                بیابان
                      کنید
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 22:33  توسط كلاغ سياه  | 

{ مسافرخونه کوچیک }

حیرانم از این گذار
از این همه گذر
قاصدکی آرام پرید
و تو همچنان در راهی
حصاری است بیابان را
سارها چشم به راه باران
و من از کنج خوش آوایی
تو را چشم در راهم


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 17:44  توسط كلاغ سياه  | 

{ ... }

چقدر خوب یادم هست سهراب را که :

" جهان ، آلوده خواب است.
فرو بسته است وحشت در به روي هر تپش ، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش
در اين خلوت كه نقش دلپذيرش نيست
و ديوارش فرو مي خواندم در گوش:
ميان اين همه انگار
چه پنهان رنگ ها دارد فريب زيست!

شب از وحشت گرانبار است.
جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بيدار:
چه ديگر طرح مي ريزد فريب زيست
در اين خلوت كه حيرت نقش ديوار است؟ "
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 11:31  توسط كلاغ سياه  | 

{ بی قراری }

به گمانم شاید فردا
گذر کند قاصدک
از کوچه ما
می نشانم گردی از دیده خویش
بر این سنگ فرش جاده پیر
گوش بگذار بر این طی طریق
و به دل ضربه بی جهت مشمار
نه تلاطم به سینه ای ماندست
و نه از باد خبر می آید
هرزه ها بر لبخند تکیه دادند
عابری است بر لغزش پای
عجوزه ای قصد یاری دارد
در این تکاپوی بی طپش
می نشیند گرم غباری اینجا
تا به یادم آرد
کلافه ام از بی قراری
چون شاهد قاصد
نیز جز واعض مرگ نیست
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 19:3  توسط كلاغ سياه  | 

{ بالهایت را بردار }

شاید هیچ چیز در این زمین کج خاکی
از آن من نباشد
اما به این خواهم بالید
که هرگز زمین گیر نخواهم شد
حتی تو ای جاذبه نیوتونی
نیز نخواهی توانست
خواهم پرید
نه ؛
در پروازم
و نه به یار می اندیشم نه به دلدار
کجاست اسیری تا با ورد من
آزاد و رها شود
برخیز؛
بالهایت را بردار ؛
پنجره خود باز خواهد شد
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 19:2  توسط كلاغ سياه  | 

{ آلوده به زندگی }

منم
کلاغ داستان سیاه زندگی
همان که هیچ وقت به خانه نخواهد رسید

منم
آشنای مترسک تنهایی
در این جالیز سرسبز خیال

منم
حصار خونی فرار غزال
تا ضمانت نور هشتم

منم
کرکس در قفس سهراب
من آب گلالوده این جاری بیهوده

منم که آلوده به زندگی
و زندگی به من آلودست
+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 1:57  توسط كلاغ سياه  | 

{ ولی من هنوز بیدارم }

تو خوب می دانی که بیراهه رفتی
و من نیز هم
تو رهایی در تابستان این کویر حاصلخیز
و من مترسک مزرعه سبز پاییزم
من امتداد سایه تنهای مترسک گریانم
و تو خنده های پی در پی عروسک بارانی
من هیچم
باشد دیگر
ادامه نمی دهم
آه بانو
ولی من هنوز بیدارم
+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 1:33  توسط كلاغ سياه  | 

{ و من هنوز بیدارم }

من از تو پُرم
و تو خالی از ستاره ای
سخت است برای تو بودن ، ماندن ، سنگینی
و بالهای باز پرواز ، سبکی ، بی وزنی
آه بانو
کاش می دانستی
اما سرد است افسوس
تنیده به هم وهم و خیال و کابوس
در این دیار غریب نواز آشنا کش
چقدر چهره ها بزک شده به لبخندند
بلندترین فریاد خاموش منم
که در پیش چشمت نادیده ماندم
هنوز شب است و هنوز منتظر بارانم
هنوز هزار هزار هنوز مانده
و من هنوز بیدارم
+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 1:14  توسط كلاغ سياه  | 

{ آه }

میان این همه تردید و دو سه خط پرواز
چقدر صلح نامه نوشتیم تا که شد آغاز
+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 0:31  توسط كلاغ سياه  | 

{ آرشه ای بی صدا }

دود تند و تلاطم بی کسی
شعفی غصه برانگیز و آرشه ای بی صدا
نهفته در ظاهری همگون
و شکسته با لمس تو
دلی پر از قابهای خالی
و تو مرا در این فکر تنهایی رها کن
تا بازگردم
جلد این حرم خاکی
آری
تا پرواز زمانی نمانده
+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 0:9  توسط كلاغ سياه  | 

{ در فراسوی سیاهی }

در فراسوی سیاهی سایه زندگی محو خواهم شد
آنقدر دور که تنهایی
شاید
دست نیابد به من
خموش ، شکسته و حیران
در آغوش باز این باد آتش افروز
و تو ای وهم رویای آرامش
آن گاه که غبار یادت
بوی تو را از مشرق سرو آورد
همه چیز شعله کشید
و خاکستر
به هر چه که اندیشیدم
به هر چه که نزدیک شدم
به هر چه که لمس کردم
به هر چه نگاه می کردم
شعله ور ، گداخته ، خاکستر
و من
سینه ام افروخته از تنگی
با این نگاه آذرین
شعله ور از ناتوانی غربت خاک
تو چه خواهی کرد ؟
آیینه را یارای کمک نخواهد بود
+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 23:50  توسط كلاغ سياه  | 

{ پايان محتم }

زندگي ما را گزيد
زهر در رگهايم جاري شد
زمان محدود
پايان محتم
اما زيباست
آنقدر دور مي روم كه ديگر نباشد
همين حوالي حيراني
راز مي نويسم
آنقدر ساده كه حتي
گنجشكهاي بعد از باران نيز آن را مي فهمند
كوتاهم
اما بلند مي خوابم
دشت را تا انتهاي غبار محلي
ماست محلي ، كره محلي و دوغ محلي
و تو ...
آه بانو
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 9:4  توسط كلاغ سياه  | 

{ آتش را به یاد بیاور }

آتش را خوب یادت هست
همزمان با ما متولد شد
همان حس لزج تنها آمدن
از بلوغ
از مشرق آمد
ابلیس انسان را پخت
آتش خاک را
و من این لاشه متعفن سنگین را می کشم
تا به کناری
به رودی رها سازم
تاریکی از پس تاریکی
و این تعفن
سرما از پس سرما
و حسرت
نور خواهد رست
کاشته خواهم شد
و خدایی خواهم کرد
ابلیس ، آتش ، مهربانی ایزد یکتا
حکمت ، نقض واقعیت
من پخته خواهم شد
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 9:37  توسط كلاغ سياه  | 

{ آهم گرفت }

آهم گرفت
اين بار ديگر ماه هم گرفت
پر شدم ز تهي
تهي تر از نگاهي عميق
به ساده ي سطحي
باكم نيست اگر مي نويسم
نه ثقل سامعه ات
نه ضعف مزاجت
نه قلب مريضت
نه پيش داوري ناعادلانه ي حق برانگيزت
نه هيچ
نه هرگز
وسوسه ام نكرد كه باز بايستم
رواست عبور مه انگيز من
از غبار نگاهت
كه عرصه برايت باز ، تنگ
شايد ...
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 14:32  توسط كلاغ سياه  | 

{ تو چرا تنهايي ؟ }

همه از بي كسي مي نويسند
همه از بي چراغي
از ترس ماندن يا رفتن
از حس تنهايي
يكي راه گم كرده
يكي يار
يكي در توهم شادي آب نبات ليس مي زند
عروسكي مي رقصد
تو دست غريبه را مي گيري
نقابهاي دروغين همچنان باقي است
عروسكي مي خندد
غريبه دست تو را مي گيرد
تو در نگاه من لغزيدي
و من از تو عبور كردم
آهاي حس غريبي
ديگر تو چرا تنهايي ؟

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 11:50  توسط كلاغ سياه  |